شهاب الدين محمد خرندزي زيدري نسوي ( مترجم : مجهول )
165
سيرت جلال الدين منكبرنى ( فارسى )
كؤوس در صميم نفوس اثر كرده بود ، گفت كه : از فدائيان ما در لشكر شما جمعى هستند كه متمكّن * گشته ، و چون يكى از خدم و غلامان شما شدهاند ، بعضى در اصطبل تو خدمت مىكنند ، و بعضى پيش مقدّم چاووشان سلطان مىباشند . شرف الملك الحاح كرد ، كه آن جماعت را حاضر گردانند تا به چشم خود ببيند ، و دستارچهء خود را علامت امان بوى داد . بدر الدّين احمد پنج نفر از فدائيان حاضر كرد . يكى ازيشان به شرف الملك گفت كه : من فلان جا بر تو فرصت يافته بودم ، و ليكن منتظر فرمان بودم . شرف الملك چون اين سخن بشنيد فرجيّهء خود بيرون آورد ، و با پيرهن بيامد پيش و ميان ايشان بنشست ، و گفت : سبب چه بود كه شما به قصد من نشستهايد ؟ علاء الدّين از من چه مىخواهد ؟ چه گناه و تقصير از من صادر شد كه به خون من تشنه شود ؟ من چنان كه بندهء سلطانم همچنان بندهء ويم . اينك بدست شما افتادهام ، هر چه خواهيد بكنيد . و در تذلّل و بيچارگى مبالغهء تمام كرد . و خبر بسلطان رسيد ، در خشم شد ، و از خواصّ خود يكى بوى فرستاد كه آن پنج نفر فدائى را بر در خيمهء خود به آتش بسوزاند . چندانكه استعفا كرد ممكن نشد ، بىارادت او فرمودند كه بر در خيمهء او آتشى بزرگ افروختند ، و آن پنج نفر فدائى را در انداختند * . مىسوختند و مىگفتند كه : ما قربان مولى علاء الدّينايم . آنگه سلطان كمال الدّين را كه مقدّم چاووشان بود سبب آنكه استخدام فدائى كرده بود بكشت ، چه احتراز بر وى واجبتر بود . از آنجا بر صوب عراق رحلت كرد . شرف الملك بآذربيجان بماند ، من نيز با وى بماندم . روزى در بردع بوديم ، رسول ألموت ، صلاح الدّين على نامى ،